
من میخوام خاص باشم
واسه همینه که وقتی همه هستن من نیستم ، وقتی همه نیستن من هستم
آخه کم کم امتحونات داره شروع میشه ، مردم میرن کتاب بازی :دی
واقعــــــــــــــــــــــــا" حس درس خوندن ندارم امسال
انقدر میشینم گریه میکنــــم ، میزنم تو سر خودم ! اعصاب نمونده دیگه
من دلم میخواد درس بخونم اما هیچـــــــی تو مخیلم نمیره ![]()
بودم ، میومدم وبتون ، میخوندم پستاتون رو ، کامنتینگ رو وا میکردم ، اما کامنت نمیزاشتم
حس آپم نبود ، به هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیچ عنوان !!!!! ![]()
یکـم از مدرسمون بگم ؟
به تو چه ؟! میگم
دبیرستان ِ کوثر ! تاسیس ۱۳۵۸
۳ طبقه داره .. ۶ تا کلاس اول ۱۰۱ و ۱۰۲ و ۱۰۳ و ۱۰۴ و ۱۰۵ و ۱۰۶
را داراست ! (دارا است. )
رشته های نظری اول + دوم + سوم + پیششون رو هم داره !!
بین دبیرامون : دبیر مــعارف
ادبیات،زبان فارسی
مطالعـــــــــات ![]()
نفرت انگیزن !!!!! فامیله که فامیله
دهن ما رو (سیبرتنیبلرس) به خداا .. دبیر معارفمون که هیچی !! فقط بلده تیکه بندازه
به قول بچه ها گفتنی روش پهنه
(پرّوه) . من کلّا تو ادبیات و زبون فارسی شانس ندارمااا
بابلســـرم دبیرمون غیر قابل تحمل بود. تازه صداشم شبیه بوقلمون بود ![]()
با دوستان خویش ته کلاس ، ردیف آخر میشینیم
به این شکل :
فاعزه - خودم - عطیه - نعیمه - آرزو - مهشاد - یُسری (اسم هرکی رو رنگ کفشش کردم
)
شمال که بودمم فاعزه نامی دست چـپم مینشست ، منم جای عطی بودم ! بعد منم رومینا بود .. ۴ نفری ![]()
آقا شلوغ ترین کلاسیـــــــم !! زنگ تفریح اینقدر میخندیم
مجلس لعب ُ لــَعِب راه انداختیم (استغروالّله)
اینقدر کلاسمون شلوغ میشـــــــه
میخوایم بیلیطیش کنیـــم
یه چیز تعریف کنم ُ برم
پارسال زنگ عربــی بود داشتم فارسی یا اجتماعی میخوندم
آرزو هم کنار من نشسته بود
عادت دارم گوشامو بگیرم تند تند بخونم .. همینجوری داشتم میخوند آرزو زد به شونم میگه : چی میگــــــــــییییییییی تـــــــــــــــــــــــــــــو ؟؟؟
وَحید میاد خواستگـاری دوباره برمیگـرده چیه ؟؟؟ ![]()
من : هـــا ؟!
آرزو : تو هی داری میگی وحیــــــــــد میاد خواستگاری دوباره بر میگـیرده ، اومدن خواستگاریت ؟ ![]()
من : بابا داریم درس میخونــیـم ولمون کن
نه که تند تند میخونم ، فکر کرد وحید اومده خواستگاریم
حالا نمیدونم چرا هی برمیگرده
بابام جواب رد میده یا خودش خوشش نمیاد از من ( چه غلطا
دلشم بخوااااد )
پ.ن : کسی وحید رو میشناسه ؟
پ.ن : سلااام چطـــــــــورین ؟؟ دلم تنگ شده بود
![]()
پ.ن : کلاس ریاضیاتمون تمــــوم شد ![]()
![]()
پ.ن : شوهر ِ ناظم راهنــماییمون فوت شد ! خدا رحمتش کنه ![]()
پ.ن : هپــی نیوو یـــــــــــــــــــــــــــِر 
پ.ن : سعی میکنم به همه کلّــه بزنم ![]()
شــمبه ، کلـــاس ریاضیات :
یکـــــ. معلم وارد شـــُـد . هنگان نشستن به ما پـُـشت کرد و ما متوجه چیز جالبی شــُـدیم !!
خـــِـشتــَـک ِ اون جانب خیــــس بود
ما دیگه تا تــَـه ِ کلاس هیچی نفهمیدیم .. ![]()
دو. جامدادیـــم اُفتاد ..
من : یاســـی جامدادیمو بده
یاسی :
بعد با یه حرکـــت پا پرتش کرد اونور
همون موقع شهرام (معلم ِ گرام
) کلّشو برگردوند طرف ما دید این حرکتِ یاسی رو
خم شـــد جامدادی رو داد به یاسی ![]()
![]()
![]()
خوشم اومد ضایع شـــُـد یاسی ِ کلّه کالباسی
در حد مرگ خجالت کشیــــــــــــد
چار شمبه ، کلاس ریاضیــــات :
فرزانه دوسم : تو جیبش ۵تومنی هست !
من : جیبش ورم کرده ، زیاده
!
فرزانه : امروز شلواره سیاه پوشیده خیسیش ملوم نیست
!
من : ![]()
ماهرخ از ته کلاس : آقا غلت کردین .. ![]()
(منظورش این بود که اشتباه حل کردین ![]()
)
پ.ن : چه دلیلی داره برا دخترا معلم مرد مجرد جوون بزارن ؟!
ساعت دوم ، مطالعات اجتماعی
خانوم من دانش آموز جدیدم ، تا درس سوم بیشتر درس نگرفتیم ! میشه از ما امتحان نگیرید ؟ ![]()
(با حالت شــَـکاکانه منو نگا میکنه)
- درس ۳ ؟! باشه مسله ای نیست .![]()
کــُـلی خرذوق شـــُدم
رفتم نشستم سر جام بچه ها داشتن امتحان میدادن من براشون شکلک در میاوردم
اومد یکم بین بچه ها را رفت ُ (منو بد نگا میکردا
بـــــــــــــد!!!) به آرزو که رسید مکس کرد ، زیر دستش دید کتابه
کتابو کشید پرتش کرد اون ور داد زد
- مگه من نگفتم کتابا تو کیف ؟ هااا ؟ ![]()
![]()
خانوم من یادم رفت بزارم تو کیف ![]()
- چه دلیلی جز تقلب داره که ۲تا کتاب زیر دستت باشه ؟ ( در همین موقع یه خط قرمز رو ورقش کشید
)
زیــــــــــــــــــــــــــــــــ ــ ــ ـ ــ ـــــ ـ ــ ـــــنگ (رنگ خورد
)
داشتم مثلا آرزو رو دلداری میدادم که عب نداره ُ اینا
یهویی مقنعَمو کشیـــد هـــِدَم پاره شـُــد
انداختمش سطل آشغال دیگه ..
ساعت سوم ، مطالعات اجتماعی
داشت درس میداد یهوی وسطش برگشت منو نگا کرد
- شما فامیلت چیه ؟ ![]()
فرزانه ..... :دی ![]()
- اااااِِاااِااا ؟ میگه قیافت آشناس ![]()
پ.ن : دُختر عموی بابام بود این دبیر اجتماعاتِ مُطالعی
پ.ن : آدم با هـــِــد ُ بدون هــد چقد عوض میشه یهنی ؟ ![]()
پ.ن : جوحویی تولـــُــــدت مبارک عزیزم ببخشید دیر شــُـــــــــد .. دوست دارم خیلی زیــــــــــــاد
بــُزُرگیایِ خودمی دیگه چیکـــارت کـُـــنم
![]()
پ.ن : مدرسه خوبه !!
و من امروز به یاد تابستـــان گریه کـَــردم .. ! :)
خیلی ..
خیلــــی ..
خیلـــــــی ..
یک. به همه (تقریبا) سر زدم ..
دو. عطی جونم کامنتینگت وا نمیشه :( :*
سه. خیلی خسته ام ، دلم خواب میخواد !
چار. زیست بد نبود !
پنچ. دلم شدید گرفته :)